"£ مدتي پيش آردي اسكاي بريك1 صاحب نظر مائوئيست كه تاكنون با آثار علمي او در زمينه منشاء خانواده و ستم جنسيتي و مباحث زيست شناسانه و اجتماعي آشنا بوديم، در مقاله اي تحت عنوان ”نظراتي درباره نقش اجتماعي هنر“2به مقوله هنر و نقش و اهميت آن پرداخت. اين مقاله در چهار شماره پياپي كارگر انقلابي كه نشريه حزب كمونيست انقلابي آمريكا است منتشر شد. مي خواهم صحبتمان را از اين مقاله شروع كنيم تا دريچه اي باشد براي بحث در مورد هنر و كاركرد اجتماعيش.
■خب. از بخشهاي مختلف مقاله اسكاي بريك مي توان فهميد كه اين بحث خيلي گسترده است. يك چيز ديگر را هم مي شود فهميد. اينكه اسكاي بريك توانسته چنين بحث گسترده اي را بطور فشرده ارائه دهد نشان از مطالعه زيادش بر سر تئوري هنر و بررسي عميق بحثهاي مختلفي است كه از قديم مشخصا در جنبش بين المللي كمونيستي و كلا در بين هنرمندان و دست اندركاران حرفه اي هنر و ادبيات جريان داشته است.
بنظر من مقاله اسكاي بريك قبل از هر چيز، اهميت مقوله هنر و لزوم پرداختن به آن از طرف كمونيستهاي انقلابي و كساني كه مي خواهند يك دنياي جديد بسازند را نشان مي دهد. پرداختن به بحث اسكاي بريك كمك مي كند كه ما موضوع هنر و جايگاه آن را در تاريخ و جامعه بشري بهتر بفهميم. اهميت و ارزشش را بهتر درك كنيم. يعني در درجه اول هدف ما اين نيست كه ببينيم در يك جدل تئوريك بر سر هنر اين بحث صحيح است يا آن يكي. مساله ما بيشتر درك نقش و جايگاه هنر است. هنر در تاريخ نقش بازي كرده و جزيي لاينفك از حيات بشر است. هنر در زندگي بشر، يك زائده يا يك چيز كناري كه امروز مي تواند باشد و فردا مي تواند نباشد، نيست. يك چيزي است كه تقريبا از وقتي آدم آدم شده بوجود آمده. يعني تقريبا از وقتي كه گله هاي انسان اوليه تبديل شدند به جماعت انساني و مساله شان از سطح كندن ميوه از درخت و پاره كردن حيوانات فراتر رفت. بقول اسكاي بريك مي شود حدس زد از وقتي كه انسانها به حدي از انباشت دست يافتند، فكر كردن و نقشه كشيدن، طراحي زندگي و اجزاي مختلف كاري كه مي خواستند انجام دهند و پرداختن آگاهانه به جهان بيروني (منظورم در چارچوب آگاهي آن موقع بشر است) مطرح شد. هنر هم از همانجا مطرح شد. هنر جزئي از همان كار است، همانطور كه علم هم جزئي از آن است. كار هنر، دستكاري آگاهانه در جهان بيروني است. انسان تلاش مي كند بر پايه يك خيال، يك تصور، يك نقشه، جواب اين سئوال را پيدا كند كه اين جهان چطور كار ميكند و چطور مي شود تغييرش داد.
بخش زيادي از بحث اسكاي بريك مربوط به تفاوتهاي علم و هنر است كه واردش نمي شوم. يكراست مي روم بر سر نكات مهمي كه او با رجوع به تاريخ هنر مي گويد. بحثهايش بر پايه حدس و گمان نيست. سعي مي كند خودش را متكي كند بر تحقيقاتي كه در مورد هنر در جوامع مختلف منجمله جوامع بدوي كماكان موجود صورت گرفته و آثار هنري كه از دوره هاي خيلي قديم باقي مانده: مشخصا نقاشيهاي روي ديواره غار لاسكو فرانسه كه گاوها و انسانهاي در حال شكار و غيره را نشان مي دهد. اسكاي بريك شكل هاي هنري كه مورد استفاده بعضي جوامع بدوي موجود قرار مي گيرد و كاركرد اين شكل ها در حيات اين جوامع را بررسي مي كند. براي اينكار، او هم دست به مطالعات ميداني مي زند و هم به بررسي و مطالعه و جمعبندي و سنتز چيزهائي كه بدست آمده و بقيه درباره اش نوشته اند مي پردازد. اسكاي بريك فرمولبندي مهمي را در مورد هنر جلو مي گذارد. مي گويد شكل هاي مختلف هنري هميشه نقش مهمي در حفظ و تداوم تمامي جوامع و فرهنگها بازي مي كند. و مهمتر از آن، هر چه جلوتر مي آئيم، هنر نقش مهمي در گسست در جوامع بشري بازي مي كند. يعني گسستن از جامعه كهنه و رسيدن به جامعه اي نو و در سطح بالاتري از تكامل. اسكاي بريك در مورد كاركرد هنر در جوامع بدوي كماكان موجود، با دقت اين فرمولبندي را بكار مي گيرد. مي گويد كاركرد هنر در اين جوامع، حفظ احساس تداوم جامعه است. نمي گويد حفظ تداوم جامعه. چون حفظ تداوم به عوامل گسترده تري نياز دارد. عوامل مادي گوناگوني بايد وجود داشته باشد براي اينكه يك جامعه بتواند ادامه دهد و منقرض نشود. همين مساله كه جوامع بدوي كماكان موجود، دارند يواش يواش خورده مي شوند و از بين مي روند نشانه اينست كه بنيادهاي ماديشان با اوضاع و شرايط اين دوران خوانايي ندارد. اما اتفاقا آن چيزي كه در آنها جان سخت تر بوده و تداوم بيشتري پيدا كرده همين شكل ها و آثار هنري و فرهنگي است. يعني ممكنست كه اين جوامع بطور كلي از بين بروند اما تا مدتها اين شكل ها حفظ شود. كاركردي كه اين چيزها امروز براي افراد اين جوامع بدوي دارد حفظ احساس تداوم جامعه شان است.
اسكاي بريك قبيله ’کونگ‘3در صحراي کالاهاري در آفريقا را مثال مي زند. يك شكل هنري رايج بين آنها نقالي است يا روايت داستان به شكل نمايش تك نفره. كه احتمالا اين شكل بايد سابقه كهني داشته باشد. يكسري رقصها و آوازها و تعريف داستانهاي سينه به سينه هم هست. آن نقالي كه داستان را تعريف مي كند و جماعت و جوانان قبيله كه دورش نشسته اند و داستان گوش مي كنند، ممكن است به اين كار اصلا بصورت هنر نگاه نكنند. يعني ندانند كه درگير يك فعاليت هنري شده اند. نقال با آب و تاب افسانه هاي گذشتگان را برايشان بازگو مي كند. تاثيري كه اين كار روي جمع مي گذارد اينست كه متحدشان مي كند. حس مي كنند هويت مشتركي دارند، ريشه اي دارند. اين تاثير و كاركرد يك شكل هنري است. اين فعاليت هنري، يك چيز خاص علمي نيست. بلکه در آن كلي ماوراء الطبيعه موجود است. خيلي چيزهاي نمونه وار وجود دارد. در آن جهانشمول بودن و عام بودن را مي بينيم. مثل اسطوره هاست كه واقعي نيستند. موضوعات و شخصيتهايش خيلي پرداخت شده است. اينها اگرچه پر است از موضوعات ماوراء الطبيعه اي و جادوگري و غير علمي، اما از نظر ايدئولوژيك به جماعت قبيله كمك مي كند، ذهن آنها را از مسائل روزمره فراتر مي برد و ديدشان را بازتر مي كند. وقتي موضوعات خيلي خاص و روزمره نباشد به اثر هنري يك ويژگي مي دهد. نكاتش را فراگيرتر مي كند و به جاي اينكه صرفا مربوط به امروز باشد آن را به آينده بيشتر مربوط مي كند. اينطوري حس تداوم را برايشان حفظ مي كند. منتها اسكاي بريك همينجا يك نكته ديگر را مي بيند. مي گويد اما افسانه هايي كه از زبان نقالان قبيله مي شنويم اينطور نيست كه دست نخورده مانده باشد. اينها را عمدتا ريش سفيدها تعريف مي كنند. و تو ميتواني ببيني كه در دوره هاي مختلف نقال ريش سفيد بر مبناي اوضاع و احوالي كه در آن مقطع بر قبيله و محيط پيرامونش حاكم است، يك جاهاي داستان را تغيير داده و به اوضاع كنوني منطبقش كرده. براي اينكه اهل قبيله بتوانند كارهائي صورت دهند. يعني فعاليت هنري با اين نوع تغييرات، ذهن را براي گسست از وضعيت موجود هم جهت مي دهد. يعني اينطور نيست كه فقط در جا زدن باشد و صرفا تكرار. اينهم يك جنبه از كاركرد هنر است. در اين مثال، مي بينيم كه هنرمند (نقال) براي خودش يك نقش و مسئوليت اجتماعي قائل است. تلاش مي كند چيزي عرضه كند كه با نيازهاي جامعه اش براي تغيير و جلو رفتن بخواند.
اسكاي بريك يك نكته مهم ديگر را هم مشخص كرده. مي گويد اينها دو نوع داستان نقل مي كنند. يكي همين داستانهاي كهن است. داستانهاي اسطوره اي مانند كه كاركرد ايدئولوژيك دارد. اما يكسري داستانهاي ديگر هم دارند تحت عنوان ’ن-وازي‘4كه به زبان خودشان مي شود ”داستانهاي عادي“. اين داستانها اساسا انتقال تجربه شكار و كشاورزي و امثالهم است. يعني انتقال تجربه علمي است. جامعه به هر دوي اينها نياز دارد تا بتواند جلو برود. هر دوي اينها در تجربه ريش سفيدها انباشت شده. چه در زمينه كار و نيروهاي مولده، چه در زمينه هنر و فرهنگ و ايدئولوژي. جالب اينست كه در بخش ’داستانهاي عادي‘ نقال هاي جوان هم هستند. اما داستانهاي اسطوره اي، انحصارش در دست پيرها است. اين به نوعي انعكاس رهبري معنوي آنها بر قبيله است. اين دو نوع داستان، دو نياز جامعه يعني علم و هنر را جواب ميدهد.
£ گفتي كه نقل اسطوره ها كاركرد ايدئولوژيك دارد. منظورت بيشتر اينست كه به جمع، هويت مشترك و اتحاد دروني مي دهد؟
■فقط اينها نيست. ترويج روحيه پايداري، استقامت، جا نزدن و امثالهم هم هست. اين داستانها، الگوها يا به قولي رل مدلهائيرا براي جامعه درست مي كنند. به مردم مي گويند كه چطور بايد زندگي كنند و چطور بميرند. البته جنبه هاي كهنه و عقب مانده و خرافي را هم تقويت مي كنند و بحثم اين نيست كه حتما ايدئولوژي خوب و پيشرويي را جا مي اندازند. تاكيدم اينجا بر كاركرد ايدئولوژيك قضيه است. يعني اين فعاليت هنري كمك مي كند به قوام پيدا كردن ارزشها و مناسبات معيني در ذهن جماعت قبيله . كمك مي كند به حركتشان براي تغيير بعضي از ارزشها و مناسبات موجود. اين جايي است كه هنر در جهان بيروني دستكاري مي كند. همانطوري كه اسكاي بريك مي گويد: فعاليت هنري در حيطه ذهن است، اما بوسيله تصوير ذهني، در جهان بيروني دستكاري مي كند. اين نقشي است كه هنر بازي مي كند. هنر نمي تواند صرفا انعكاس يك به يك واقعيت، انعكاس روزمره گي زندگي باشد. زماني مائوتسه دون در سمينار هنري ادبي ينان گفته بود: سرچشمه هر اثر هنري زندگي است. در عين حال كه زندگي و هنر هر دو زيبا هستند ولي هنر نقشش اينست كه به عاليترين شكل، فشرده ترين و موجزترين و نمونه وارترين شكل، زندگي را مجسم كند و تفاوتش با زندگي در اينست. هنر با دستكاري كردن ذهني در جهان بيروني، نقش اجتماعي مهمي بازي مي كند. يعني زمينه را براي دستكاري عيني بشر در جهان بيروني مساعد مي كند.
خوبست اين بخش از سخنراني مائو را كامل بخوانم: ”اگرچه زندگي اجتماعي انسانها يگانه سرچشمه ادبيات و هنر است و در مضمون به وجه غير قابل قياسي، زنده تر و غني تر از ادبيات و هنر است، معهذا مردم تنها به زندگي قانع نيستند و مي خواهند ادبيات و هنر هم داشته باشند. چرا؟ زيرا اگر چه زندگي و ادبيات و هنر هر دو زيبا هستند، آن زندگي اي كه در آثار ادبي و هنري انعكاس مي يابد، مي تواند و بايد عالي تر، پر توان تر، منسجم تر و تيپيك تر از زندگي روزمره باشد، از آن به ايده آل نزديك تر باشد و بدين جهت جهانشمول تر باشد…"
البته از همين حرف مائو برداشتهاي مختلف شده. اما حالا مي خواهم روي دو سه تا نكته اين نقل قول كه حول مفهوم هنر است انگشت بگذارم چون براي ارزيابي آثار هنري معيار و محكي بدست ما مي دهد.
£ ولي قبلش كمي براي ما آن برداشتهاي مختلف از بحث مائو را بگو.
■مثلا يک برداشت اين است که هنر تفريح يا سرگرمي است. چه در گذشته، چه همين حالا، و تا رسيدن به كمونيسم هنر تفريح است. اين برداشت خود را متكي مي كند به همين نقل قول مائو و مي گويد: هنر زندگي نيست. مردم با زندگي ارضاء نمي شوند و در واقع احتياج به يك پناهگاهي دارند كه از سختي ها و زشتيهاي زندگي و كار فرار كنند. و هنر، اين پناهگاه است. به اين معنا، هنر تفريح است. تفريح براي فرار از زندگي.
بخش مهمي از مقاله اسكاي بريك در ضديت با همين برداشت است. در عين حال، يكسري برداشت هاي ديگر را هم نقد مي كند. تا آنجايي كه به بحث رابطه هنر و تفريح مربوط مي شود و اينكه آيا آن طور كه نظريه ”هنر، تفريح است“ ادعا مي کند، هنر گريز از زندگي است؟ خوبست كه به حرفهاي مائو در سمينار ينان برگرديم. مائو مي گويد زندگي و هنر هر دو زيبا هستند. معني اين جمله را بايد درست فهميد. زندگي پر است از ستم. زندگي براي توده هاي مردم يعني فقر و فلاكت و بدبختي كه اينها چيزهاي زيبائي نيست. آن كسي هم كه مي گويد هنر تفريح است و براي گريز از زندگي است اگر بخواهد استدلال بياورد، حتما روي همه اين زشتي ها و سختيها انگشت مي گذارد. مي گويد مردم بدبختند، صبح تا شب جان مي كنند و هنر آنها را ارضاء مي كند. براي مدتي كوتاه راحتشان مي كند. بنظرم مساله را اينطور نبايد ديد. آن بحثي كه مائو مي كند بر سر زندگي و زيبائي زندگي، پشتش يك ديد فلسفي نسبت به زندگي است. يعني زندگي را پديده اي پر كشمكش، پر تضاد پر افت و خيز، پر از مبارزه مي بيند. زندگي يك مجموعه است. يك روند است كه در جريان آن، آدمها اميد بدست مي آورند. براي خودشان هدف تعيين مي كنند. براي اهداف بزرگ و كوچك مبارزه مي كنند. شكست مي خورند، عقب نشيني مي كنند، پيشروي مي كنند و هميشه جامعه انسانها اميد به بهبود و تكامل دارد . بهبود مداوم، تكامل مداوم و مبارزه براي آن. زندگي يعني هدف داشتن، خلق كردن و ساختن نو. زندگي به اين معنا زيباست. يعني يك چيز راكد، ساكن و غير قابل تغيير نيست. و اتفاقا از همين ديدگاه است كه هنر، نقش اجتماعي خيلي مهمي بازي مي كند. يعني وقتي مي گوييم هنر، زندگي را خيلي پر شورتر، نزديكتر به ايده آل، فشرده تر و موجزتر مي تواند بيان كند دقيقا اين روال و روند پر كشمكش و پر تضاد و پر اميد را خيلي فشرده و خوب نشان مي دهد. هنر به ايده آل نزديكتر است. ايده آل مردم، بدبختي و فقر كه نيست. پس هنر پيشرو، مبارزه براي بهبود را تقويت مي كند. اما آن ديدگاهي كه هنر را صرفا تفريح مي بيند و براي گريز از زندگي، عملا مبلغ هنر دلخوشكنك و توهم آفرين است. مثل پديده معروف به فيلم هندي كه واقعا گريز از زندگي است براي توده هاي محروم هند. صبح تا شب سالن هاي سينما غلغله است از مردمي كه هجوم آورده اند براي ديدن فيلمهايي كه همگي يك جور هستند و يك مضمون دارند. البته منظورم همان چيزي است كه به فيلم هندي مشهور است. وگرنه سينماي پيشرو و خوب هم در هند هست، مثلا سينماي بنگال. راج كاپور معروف، كه هم هنرپيشه بود و هم تهيه كننده، آخرهاي عمرش در تلويزيون بي بي سي حرفهاي جالبي درباره سينماي هند و علت استقبال عجيب مردم از آن گفت. مي گفت ”ما با فيلم هندي، به مردم خيال مي فروشيم.“ اين نوع هنر در واقع، همان كاركرد گريز از زندگي را دارد و متفاوت است با هنر پيشرو و مترقي. هنر پيشرو و مترقي عمدتا ديدگاه و جهانبيني پيشرو را به توده ها ارائه مي دهد تا بتوانند بوسيله آن درست دست و پنجه نرم كنند. تا مبارزه مردم براي رسيدن به زندگي متفاوت تقويت بشود. اما هنري كه قرار است گريز از زندگي باشد، جنبه تخديري دارد. يعني توهمي در ذهن مردم درست مي كند كه هيچوقت هم نمي توان به آن رسيد. مثلا همان دنياي هپروتي مرد فقيري كه با دختر پولدار عروسي مي كند يا بالعكس. يا همان فقيري كه آخر فيلم معلوم مي شود باباي خودش هم پولدار بوده و بالاخره پيدايش مي كند و وضع زندگيش خوب مي شود. اين جور فيلمها 2 ساعت در سالن سينما مردم را ميخ مي كند. بعدش هم موضوع گفت و گوي خانواده ها مي شود و علافشان مي كند تا نمايش فيلم بعدي كه روي دست قبلي بلند شود. واقعا تاثير تخدير كننده و اسارتبار دارد.
£ اين جنبه بحث، روشن است. ولي يك سئوال برايم پيش آمد. يعني هيچ جنبه تفريح و سرگرمي در هنر نيست؟ يك مقدار عجيب بنظر مي آيد كه اين جنبه را نداشته باشد.
■اتفاقا مي خواستم به همين نكته برسم. اسكاي بريك اين را بحث مي كند و نكته خيلي مهمي است. مي گويد هنر بايد جنبه تفريح هم داشته باشد. يعني اگر نداشته باشد تاثير هم ندارد. تفريح به همان معني كه قبلا گفتم يعني فعاليتي كه براي تمدد قواي ذهني و جسمي لازم است تا زندگي و كار و مبارزه بتواند ادامه پيدا كند. در زندگي، دوره هاي استراحت و تمدد قوا است كه از دوره هاي كار متمايز است. تاثيري كه يك اثر هنري روي مردم مي گذارد، جزئي از اين تمدد قواست. براي اينكه اثر خوبي باشد بايد اين تاثير را داشته باشد. يعني مخاطبش را سرحال بياورد. منظورم اين نيست كه حتما بايد اثر كميك و خنده آور باشد. مي تواند يك اثر برانگيزاننده، تحريك كننده و تكاندهنده باشد. اما تاثيرش اينست كه بعدش آدم موقعيت ذهني و جسمي بهتر و آماده تري براي ادامه كار و ادامه مبارزه دارد. اصلا بيا خودمان را در نظر بگير. ما وقتي که مدت طولاني پشت سر هم كار ميكنيم و خسته ميشويم، ميگوييم بچه ها بلند شويد برويم سينما. يعني ميرويم تفريح کنيم. ميرويم يك كار متفاوت انجام بدهيم. منتها بايد ديد اين سينما رفتن چه تاثيري روي ما ميگذارد. بالاخره تاثيراتي ميگذارد. يا حالمان را ميگيرد و يا انرژي مان را براي كار زيادتر ميكند. تاثيرات مختلف دارد. حالا در سطح وسيعترش، يا ديدگاه آدم را تقويت ميكند يا مخدوش ميكند. مسلما كساني كه ذهنشان شكل گرفته تحت تاثير يك فيلم عوض نميشود. يعني تحولات عيني و ذهني بزرگي لازمست که ديدگاه و جهانبيني يک نفر دگرگون بشود. بطور کلي در دوره هاي استراحت است كه معمولا مردم از آثار هنري استفاده مي كنند، البته به غير از هنرمندان حرفه اي. بگذريم از اينكه در بعضي كارخانه هاي بزرگ براي اينكه ريتم كار سريعتر بشود، بلندگوها دائما موسيقي هاي بدون كلام خاصي را پخش مي كنند! بهر صورت بنظرم اسکاي بريک جنبه تفريحي هنر را خوب فرموله كرده. او مي گويد مواجه شدن با يك اثر هنري خوب و پيشرو و موثر، فرصتي است كه دورنماهاي آدم را تر و تازه تر مي كند.
قبلا يكسري ديدگاهها در جنبش انقلابي بود. منظورم زمان شاه است. الان بنظرم كمتر شده، يا يك جور ديگر شده و شايد ديگر مساله نباشد. يك نوع مخالفت با تفريح كردن وجود داشت. مثلا اين خودش را به شكل مخالفت با فيلم ديدن نشان مي داد. فرم سياسي اش اين بود كه كلا همه اينها امپرياليستي و ارتجاعي است. يك حالت ”تزكيه نفسي“ و ديدگاههاي عجيب و غريب از جدا كردن مبارزه و زندگي از همديگر بود. انگار اگر كسي به فكر تفريح كردن بيفتد و جائي براي تفريح كردن قائل باشد، مثلا موسيقي گوش كند يا سينما برود اين يعني زدن از وقت مبارزه و كار. يعني كمتر مسئوليت احساس كردن نسبت به مسائل انقلاب. در نوشته اسكاي بريك ديدم يكي از گرايشاتي كه نقد كرده همين است. اما نفهميدم چرا امروز؟ و چرا در جامعه اي مثل امريكا؟ فكر نمي كردم آنجا هم موضوع نقد باشد. برايم جالب بود.
يك بحث تئوريك ديگر هم اسكاي بريك مي كند كه مهم است. گرايشي كه در اين بحث به آن برخورد مي كند، پايه اي تر و قويتر است نسبت به بحث قبل كه ”تفريح كردن بي مسئوليتي“ است. اسكاي بريك با اشاره به بحثي از پلخانف، نكته اش را طرح مي كند. پلخانف در مورد هنر، زياد مقاله دارد. يك جزوه اش هم پيشتر به فارسي ترجمه شده بود و محافل ماركسيستي و علاقمند به ماركسيسم آن را مي خواندند. اين جزوه خيلي منسجم و فشرده بود و ديدگاههاي بورژوائي از هنر و ديدگاههائي كه هنر اجتماعي و جانبدار را قبول نداشتند، نقد مي كرد. بخشي از جزوه، نقد هنرمندان مشهور گذشته بود. به آثار هنري افراد مشهور مي پرداخت. پلخانف يك بحث پايه اي تئوريك دارد در برابر صاحب نظري به نام بوشر. احتمالا آلماني بوده. بوشر مي گفت كه اول هنر بود، بعد كار. فشرده بحثش اين بود كه در تاريخ بشر، اول هنر بود. معمولا هنرمنداني كه خودشان و فعاليتشان را خيلي تافته جدا بافته مي دانند، چنين تزهائي مي دهند. پلخانف در برابر بحث بوشر مي گويد نه. اول كار بود و بعد هنر. و هنر تابع اقتصاد است. خب هر دو نكته اي كه پلخانف طرح مي كند درست است. يعني بشر با كار معني شد و بشر شد. و همينطور رابطه زيربنا روبنا را اگر بخواهيم درنظر بگيريم، زيربناي اقتصادي اساس است. اما اسكاي بريك به درستي مي گويد كه ديد پلخانف كه ديد آن دوره جنبش بين المللي كمونيستي است يك درك مكانيكي از رابطه زيربنا و روبنا و مشخصا از رابطه هنر با كار، و رابطه هنر با ديگر فعاليتهاي بشر مي دهد. اسكاي بريك مي گويد بحث صحيح اينست كه هنر بخشي است از فعاليتهاي اجتماعي بشر. هنر يك فعاليت اجتماعي است همانطور كه كار توليدي يك فعاليت اجتماعي است. بنابراين نميتواني بگويي اول اين بعد آن. اينجور نمي شود تقسيم كرد. يعني بشر از وقتي كه بشر شد يك مجموعه فعاليتهاي اجتماعي را آغاز كرد كه اين فعاليتها در ارتباط با يكديگر كاركردي داشتند. به همه شان براي تكامل جامعه بشري و بازتوليد آن نياز است. البته اين بحث به بحث كلي تر بر سر رابطه زيربنا و روبنا هم بر مي گردد و دركي كه مائو فرموله كرد: اينكه زيربنا اساس است اما روبنا در مقاطعي مي تواند عمدگي پيدا كند و اهميت خيلي زيادي در تحول زيربنا داشته باشد. بحث اسكاي بريك اينست كه ديدگاههايي در جنبش بين المللي كمونيستي وجود داشته كه در بحثهاي پلخانف مي شود آن را ديد. اين ديدگاه ها اهميت كافي به روبنا نمي دهد و آن را خيلي تابع و دنباله رو زيربنا مي داند. نتيجه عمليش اينست كه اهميت لازمه را به مقوله هنر و ضرورت برخورد آگاهانه به مقوله هنر و آفرينش هنري نمي دهد. هم براي ساختن جامعه نوين، و هم قبل از آن، براي ساختن افكار نو و زمينه سازي كردن در عرصه روبنا و ايدئولوژي براي نقد طبقات ارتجاعي و انجام انقلاب.
£ اگر نكته ديگري نيست برگرديم به نقل قول مائو تسه دون.
■نكته ديگري در اين زمينه فعلا بنظرم نمي رسد. برگرديم به مائو و ببينيم چه سرنخهاي مهمي را براي پرداختن به مقوله هنر بدست ما مي دهد. ببينيم جوهر بحثش چيست. مائو صحبت از عام و جهانشمول بودن هنر مي كند. اين نكته، خيلي ربط دارد به اينكه اثر هنري از ديد مخاطبش نماينده آينده باشد. حتي آينده اي كه ممكنست تخيلى و غير قابل تحقق باشد. هنر ذهن مخاطبش را مي كشد به جايي كه از آرمان و آرزويي دفاع كند. حتي اين آرمان و آرزو ممكنست عقب گرا و ضد مردمي هم باشد. بشر بطور كل دنبال آينده است. توده هاي مردم يعني اكثريت جامعه كه گرفتار ستم و استثمارست دنبال يك آينده متفاوتند. آرمان و آرزويشان اينست كه از دست ستم و استثمار خلاص بشوند. جهانشمول بودن و عام بودن هنر ربط پيدا مي كند به اينكه خطوط يا طرح اوليه اي از يك آينده فراگير و عمومي را جلوي ما مي گذارد. اين فيلمهاي علمي – تخيلي(5) را ديده اي كه خيلي هم راه دور نمي روند و به مناسبات بين طبقات، ملل و زن و مرد مثلا در سه دهه بعد مي پردازند؟ اينها هم دارند دستكاري ذهني مي كنند. ممكنست تصويرهايي كه اينها از رفتارها و ارزش ها و مناسبات آينده ارائه مي دهند خاص و مشخص باشد، ولي باز هم تاثيرشان روي ما يك تاثير عام است. يعني بر مبناي ديدگاهي كه خالق اثر داشته و قدرت اثرش، ما يك ديد كلي از اينكه مناسبات بشري بايد چطور باشد يا نباشد مي گيريم. يا از اين آينده خوشمان مي آيد يا باعث وحشتمان مي شود.
البته براي اينكه هنر، ”آينده ساز“ باشد لزومي ندارد كه موضوع هر اثر هنري حتما در آينده بگذرد. همه قصه ها يا فيلمها كه ساينس فيكشن نيستند كه 50 سال بعد را نشان بدهند. حتي يك اثر هنري كه موضوع تاريخي دارد هم مي تواند همين كار را بكند. مثلا فيلم اسپارتاكوس. تاريخ مبارزات بردگان با امپراتوري رم است ولي خيلي از مناسبات و ارزشهاي نو را توي ذهن تماشاگرش حك مي كند. آرمان و آرزوي ساختن يك جامعه آزاد از طبقات و ستم و استثمار را در ما تقويت مي كند. تاثير هنر اساسا ايدئولوژيك است.
تصويري كه هنر از آينده ارائه مي كند، يك تصوير عام است. غير از اين ممكن نيست. چون آينده و مناسبات نويني را كه هنوز بوجود نيامده نمي شود ريز به ريز ترسيم كرد. مناسبات زن و مرد را در نظر بگير. ما مي گوييم اين مناسبات در جامعه آينده يك مناسبات متفاوت و نوين خواهد بود. اينكه واقعا اين مناسبات نوين در جامعه آينده چه شكلي دارد را در اجزاء نمي توان تعيين كرد. با نگاه امروز مي توانيم بگوئيم که خطوط کلي آينده چه بايد باشد. بنابراين تصويري كه اثر هنري مي تواند از آينده ارائه كند كلي و جهانشمول است. بقول مائو نمونه وار و تيپيكال است. يعني در عين حال كه هنر يك ضرورت و نياز هميشگي و روز جامعه است ولي خيلي هم نمي تواند روزمره باشد. اين حداقل يكي از معيارهاست براي اينكه بفهميم اين يا آن اثر هنري چرا موثر و ماندگارتر است.
£ ولي در مورد آثار هنري روز چه؟ منظورم آنهايي است كه بيشتر كاركرد دوره اي دارند. بالاخره آنها هم اثر هنري هستند.
■قبول دارم. يكسري اثر هنري هم هستند كه واقعا خوب و موثر هم هستند ولي به قول تو دوره اي هستند و ماندگار نيستند. جامعه به اين نوع آثار هم نياز دارد و بوجودشان مي آورد. اما بحثي كه داشتيم بيشتر بر سر خصوصيت هنر بود و علت ماندگاري و موثر بودنش. در بحث جهانشمول بودن هنر، به نوعي بحث حقيقت نسبي و حقيقت مطلق هم وسط مي آيد. هنر كمك مي كند كه ذهن برود به سمت جوهر يك مساله و از موضوعات خاص و روزمره (روتين)، از رابطه روزمره گي خارج شود. اين خودش به گسترش ذهن كمك ميكند. به درك بهتر رابطه حقيقت نسبي و حقيقت مطلق كمك مي كند.
£ اين را بيشتر توضيح بده.
■ببين ما وقتي از حقيقت صحبت مي كنيم يعني داريم از شناخت پديده ها، هر نوع پديده اي صحبت مي كنيم. حقيقت نسبي يعني شناخت ما از حقيقت مطلق که خارج از ذهن ما موجود است. در واقع انعكاس جهان عيني در ذهن ماست و تجزيه و تحليلي كه ذهن ما از آن مي كند و به شناخت مي رسد. حالا اين شناخت مي تواند سطحي باشد مي تواند عميق. منتها در هر حال، شناخت ما نسبي است. علتش هم اينست كه هم پديده ها دائما در حال تغييرند و شرايطشان نسبي است، هم ميزان دانشي كه ما براي شناخت از آنها داريم محدوديتهاي خودش را دارد و نسبي است. بنابراين حقيقتي كه ما در مورد هر مساله يا پديده اي در ذهنمان بدست مي آوريم و بيان مي كنيم، نسبي است. ببخشيد كه وارد تعاريف تئوريك شدم. مي دانم كه گپ را خسته كننده مي كند ولي راستش در اين مورد مجبورم توضيح بدهم. خب، با وجود اين نسبي بودنها، يك جهان واقعي وجود دارد و هر پديده اي در عين حال كه دائما تغيير مي كند، تا وقتي كه نابود نشده يا به چيز ديگري تبديل نشده، خصوصيات معيني دارد كه آن را از بقيه متمايز مي كند. روشن است كه منظورم از پديده ها فقط اشياء نيستند، پروسه هاي تاريخي و جوامع هم پديده هاي عيني هستند و قابل شناخت. يعني در هر مقطع مكاني و زماني، هر پديده در عين حال كه نسبي است و دائما ”در حال شدن“ است، چيزي هم ”هست“. خب، دانش ما هم مرتبا مي تواند افزايش پيدا كند و شناخت نسبي ما از پديده ها مي تواند صحيح تر و كاملتر شود. اين دو جنبه، پايه حقيقت مطلق است. يعني شناخت ما يا همان حقايق نسبي مي تواند به طرف حقيقت مطلق يعني بازتاب ”هست“ پديده، ميل بكند. حالا تو هر اثر هنري خلق كني (شعر، موسيقي، فيلم يا هر چيز ديگر) موضوعاتش را از موضوعات روز و يا تاريخي مي گيري. بهر حال از موضوعات و شخصيتها و وقايع خاص انتخاب مي كني. اين خاص مي تواند حقيقتا وجود داشته باشد يا تخيلي باشد. منتها مساله اينجاست كه تو همه اين خاص ها را طوري بيان مي كني، طوري واردش مي شوي و آنها را مي شكافي كه به مخاطبت كمك مي كند مبارزه و همگوني اضداد را در همه پديده ها ببيند. در همه پروسه ها. هنر با دور شدن از روزمره گي، با نمونه وار جلوه دادن زندگي، با ساختن يك فضاي عام، فضاهاي نسبي را مي شكند. به روي حقيقت مطلق پرتو مي افکند و به ذهن کمک مي کند که آنرا بهتر بفهمد. بنظرم آثاري موثرتر و ماندگارتر شده كه توانسته اينكارها را بكند.
£ قبل از اينکه از بحثهاي عام در مورد هنر خارج بشويم، کمي در مورد جايگاه هنرمند صحبت کن.
■در اين مورد بايد به يک گرايش که در بين خود هنرمندها و دست اندركارهاي ادبيات و هنر، قوي است اشاره کنم. تازگي کتابي خواندم از عباس سماکار در مورد تئوري هنر، به نام ”درآمدي بر نقد ساختارهاي زيبائي شناسي“. کتاب را چند سال پيش براي جوانها نوشته. به زبان ساده. مقوله هنر را بطور تاريخي بررسي كرده. يعني موضوعش خيلي شبيه به مقاله اسكاي بريك است. خودش توضيح داده که اين کتاب را با رجوع به کتاب ”تاريخ اجتماعي هنر“ از آرنولد هاوزر[1] نوشته. بعد هم در مقدمه ميگويد كه بازبيني كتابش را اسماعيل خويي انجام داده. منظورش بازبيني انشايي نيست، بلكه از نظر دقيق كردن بحثها و ديدگاه فلسفي اي كه در كتاب هست. بنابراين ميشود گفت كه اين فقط بازگوكننده نظرات سماكار نيست. بلكه بيان ديدگاههايي است که خويي هم قاعدتا با آنها توافق داشته. چيزي كه از اين كتاب ميشود گرفت شبيه به همان گرايش بوشراست كه ميگفت اول هنر بود و بعد كار. بنظر مي آيد كه نظرات سماكار و خويي هم در طيف اول هنر بود بعد كار ميگنجد. اين يك مقدار رازآلود كردن جايگاه هنر و هنرمند است. يك مقدار جنبه ماوراءالطبيعه دادن به هنر و هنرمند است. منظورم به شکل علني مذهبي نيست. منتها هنر را از دورانهاي تاريخي و از پايه اجتماعي، از زيربناي جامعه، جدا ميکند. هنرمند را از موقعيت اجتماعي، طبقاتي اش جدا ميکند. نه به فرمهاي مذهبي، بلكه به فرمهاي اصالت بشري. يعني يك مقوله عامي را تحت عنوان بشر در هر دوراني در نظر ميگيرد و هنرمند و هنر را نسبت به اين موجود و ذهنياتش ميسنجد. نه نسبت به اجتماع بشري، نه نسبت به دورانهاي مختلف تاريخ جوامع بشري، نه نسبت به نقش اجتماعي اي كه هنر در زندگي مادي بشر بازي ميكند، بلکه نسبت به انسان مجرد. در كتاب سماكار به جملاتي برميخوريم که به هنرمند جايگاه ابرمرد ميدهد. بعضي جاهايش شبيه ميشود به نحوه استدلال آنهايي که هنر را فقط تفريح ميدانند. يعني اينکه خواست بشر براي فرار از زندگي روزمره باعث ميشود که هنر و هنرمند چنين جايگاهي داشته باشد. خيلي اينجور نميبيند که هنر بازتاب زندگي است و هنرمند دستكاري ذهني ميکند در دنيا براي تغيير واقعي همين زندگي. خلاصه، آخر اين بحث از نظر ايدئولوژيك اينست كه انسان نميتواند به آرمان دست پيدا کند. نميتواند آرزوهايش را برآورده كند. بنابراين تنها ملجاء، تنها پناهگاه و راهي كه براي ارضايش باقي ميماند اينست كه در هنر و هنرمندها بعنوان خالق آثار هنري، ايده ال ها را نگاه كند. به قول معروف ”وصف العيش نصف العيش“! اينطوري هنر عملا يك نقش تسكين دهنده پيدا ميکند، نه نقش تغيير دهنده براي بهتر و بهتر كردن مناسبات، براي تغيير زندگي كنوني. اين ديدگاه، قوي است. فلسفه اي که پشتش است قوي است. منطبق است با گرايشاتي كه در بخشي از روشنفكران مياني منعكس ميشود. نوميدي آنها يا برنامه نداشتن آنها براي ساختن يك دنياي واقعي جديد را منعکس ميکند. آنها چون خودشان توانايي طراحي و رهبري كردن يك دنياي كاملا متفاوت را ندارند، نقششان را بيشتر اپوزيسيون بودن ميدانند. بر مبناي بحث سماكار و همفکرهايش، هنرمند بطور كلي يك اپوزيسيون ايدئولوژيك فلسفي در دنياي كنونيست. يعني كسي است كه چيزهايي ارائه ميدهد كه با چيزهاي روزمره فرق دارد اما نهايتا به تغيير وضعيت هم کمکي نميکند. رسالتش اين نيست. بنظرم اين ديدگاه با واقعيات عيني و نقشي كه هنر در مورد دنياي مادي بازي کرده، نميخورد. آثار هنري منطبق با نيازهاي زمانه، نقش تاريخي خودشان را در دورانهاي مختلف بازي كرده اند. در ساختن ذهنيت پيشرو و انقلابي و متفاوت سهم داشته اند. آثار هنري باعث انقلاب نشده اند، اما آنها اجزايي از كار ايدئولوژيك و سياسي و فرهنگي بزرگي بوده اند كه براي ساختن افكار نوين و پس زدن افکار کهن چه قبل و چه بعد از انقلابات ضروری بوده."